راز عقاب و ماهی
با دیدن این تصویر دلم تپید و لرزید
رفتم به قعر رویا زیبا تر از هر زیبا
نالیدم و رنجیدم تا حال خود بدیدم
پر شور و پر حرارت پر رمز و پر شرارت
یک ماهی پر از تاب اسیر بند مرداب
عشقی درون سینه شادابی اندر چهره
پر ناز و پر کرشمه سر تا به پا پر عشوه
با هوش و با زکاوت در کار با مهارت
چرخ و فلک در کاری تا من شوم رویایی
با پولکان زیبا رنگین کمان و رعنا
در جستجوی رازی نالان پی هم بازی
رازی که روزی ان را حس کرده بودم ان جا
اون بالا بالا بالا در مرز اب و هوا
جایی که جایم نبود گویی که مالم نبود
اما دلم پر کشید در ارزویش رمید
هر روز و ساعت ان جا چشمانم اندر رویا
در گیر و پر هیاهو سر گشته اندر هر سو
اما نبود امیدی گویا فقط نومیدی
در عین ناباوری روزی بدیدم یاری
با بال های کشیده سپیدی اندر سینه
چشمان تیز و براق در جستجو و مشتاق
چنگال ها چه تیزه پر های سینه ریزه
لب های او برجسته گویی به بوسی بسته
از جنس من نیست ولی همبسته بر منجلی
ان جا که ارزویم هر صبح و شام می جویم
ایا شود هم بازی؟ من را برد با نازی؟
در اوج ان ارزو ؟ تا من شوم یار او
تابی زنم در ابی چرخی زنم با نازی
گویا که دیده مرا چرخی زند در ورا
او هم کند دلبری بادی زند هر پری
پرهای لرزان و ناز با من بگوید از راز
چنگال ها قوی است جان مر توان است؟؟
اما دلم میلرزد به ریسک ان می ارزد؟؟
ترس از کجا رفتن ها وحشت ز تاب و تن ها
اوه اوه چه حال نابی! گویا که باشد خوابی
دل را زنم بر دریا روم سوی رویاها
با جستی تیز و پر تاب جدا شوم من از اب
نا گاه اوج گیرم! ! بیش از ان چه پریدم !
بالا و بالا روم چه حال نابی دارم
از برکه دور و دورم گویی من از طهورم
هرگز نبودم این جا ! هرگز ندیدم این جا!
چه شور وحالی داره چه حال نابی داره
چه بالا بالا میره چه دلهره ای داره
این جا که اب نداره بچه ماهی نداره
همه دارند می جهند اوج می گیرند می پرند
سر و صدایی دارند شور و نوایی دارند
از جای چنگال او خون می پاشه به هر سو
نگاه به چشمش دوختم لرزیدنم را دیدم
زخم درون سینه گویا قلبم دریده
درد پر از لذتش کرده تنم پر اتش
گفتم که نام تو چیست؟ هم بازی دلم کیست؟
گفتا" منم عقابی سر گشته بهر ماهی
هر روز و شب تو ماهی گردیده با من راهی
در اروزی روزی یابم به تو پیروزی
پرواز ها نمودم بر سویت ره پیمودم
تا که تو را ربایم از بهر خود نمایم
حالا تو مال منی مال خود خودمی"
ای وای بر دل من! چه امد بر سر من !
حالا چه کنی با من ؟ حالا چه کنی بر من؟
"خواهم تو را بلعیدن یا که خونت نوشیدن"
گفتم چه سود باشد؟ دردا که زود باشد
نابودی من و دل ؟ بر دست یارو همدل
خندید و گفت" ای وای! خواهم تو را من یک رای
با هم رویم ان بالا؟ بالا تر از هر بالا؟
بالا تر از ابرها ؟ در اوج اسمان ها
ان جا که هیچ باشد جز ما کسی نباشد
دور از چشم بد خواه به دور از انچه کین خواه
من باشم و تو و یار من باشم و تو یار
ان جا که محو گردیم با هم یکی گردیم
با هم ز جنس هم شیم یکرنگ و یک زبان شیم
دل ها یکی گردد تن ها یکی گردد"
در اوج هر پرواز در سایه ی پر از راز
بالا و بالا رویم بالا و بالا رویم